از همان دوران اول زندگی یاد گرفتم نظم بندگی
باشنیدن داستان زندگی بشر با دیدن نظم فرهنگ دوروبر
یاد گرفتم آنچه شنیدم آموختم آنچه دوروبر دیدم
آنقدر خودرا زلیل دانستم از مردها هم کمک میخواستم
پوزش میخواستم بدون دلیل گریه میکردم همچون یک زلیل
هیچگاه کناهی نکرده بودم خودرا موجرم و محکوم میکردم
به پیشم آمد جوانی پرشور با اعتماد به نفس به نوعی مغرور
با استدلال و افکار جدید ترس و حشت را کاملا بر چید
گفتهایش اثر کرد در گوش در هیچ حالتی نشد فراموش
همراهی میکرد تمام مدت به خسوس حین نماز و عبادت
شناخت حقایق زهنم را کشاند قبله را کچ و مسجدرا نماند
خودرا نه بنده نه مجرم دانم خودرا انسانی با ارزش دانم
2010/01/08 اکبر رحیمی